خارش گلو تداعی کننده سفتریاکسون در رگ هایم است
و جای درد آمپول بر روی قله باسنم
که دیگر اشکم را در نمی آورد
و من به یاد روزهای شیش سه سه
نصفه لبخندی بی تفاوت را
گوشه ی لبم می چسبانم
+
نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 14:14  توسط مهرداد
|
از درس های شب امتحان نه می توان لذت برد نه میتوان فهمیدشان . فقط می خوانی تا پاس کنی.اما اگر از من بپرسی می گویم گور بابای این درس ها . چون نه تنها لذت نمی برم و نمی فهمم ، بلکه برایم به سان انگشتی در ته حلقم هستند که اسباب بالا آوردن را مبسوط مهیا میکنند.
پ.ن: همیشه از آمار و نمودار هاش متنفر بودم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 3:17  توسط مهرداد
|
وقتی اس ام اس هایم برایت دلیور نمی شود
پشت سر هم برایت می فرستم
و در آنها تا دلم می خواهد فریاد می زنم
دوستت دارم
پ.ن: میگه اون خطش فعلا خرابه . من رسما اسگلم دیگه!؟ ولی نو پرابلم . خیالی نیست . یه روزم نوبت ما میشه .
+
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 22:3  توسط مهرداد
|
مدتی است که دور شده ای
و دورشدنت همانا و سردی وجودم همانا
وقتی دور می شوی آتش لبخندت در ذهنم گر می گیرد
و لحظاتم همگی یکجا تحت سلطه ای نگاه ات میرود
برگرد
خواهش می کنم..
+
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 9:6  توسط مهرداد
|


